۸۸/۱۰/۱۷
توانِ تباهکنندگیِ پورنوگرافی با تباهیِ درونیِ هر کس و ناتوانیِ او در ايستادن و درنگيدن پيوندي بنيادين دارد: بر بنيادِ اين پيوند، میتوان توانِ تباهکنندگیِ پورنوگرافی را همچون سنجهاي برایِ سنجشِ سلامتِ روانی و جنسیِ هر جامعه بهکار بست.
پورنوگرافی درست در کشورهايي آسيبِ اساسی را بهبار میآورد که آن را يکسر ممنوع شمرده اند. اين آسيب تنها برآمده از رشدِ پورنهایِ زيرزمينی (که از هيچ قانوني پيروی نمیکنند) نيست، بلکه ناشی از تبهگنیِ فرهنگِ جنسیِ آنها نيز هست: در يک جامعهیِ برخوردار از سلامتِ جنسی، پورنوگرافی چيزي ست «خندهآور» يا «مايهیِ شرمِ دردناک»، ولی هرگز چيزي هراسآور نيست.
اگر در جامعهیِ امروزِ ايران رواجِ پورنوگرافی آسيبهایِ فراوان بهبار آورده است، علتِ آن را بايد بيش و پيش از هر چيز در تباهیِ درونیِ جامعه و اخلاقياتِ آن جستوجو کرد. رواجِ پورنوگرافی را علتِ تبهگنیِ فرد يا جامعه دانستن آدرسِ غلط دادن است: توليداتِ پورن اغلب جز آشکارکنندهیِ اين تبهگنی نيستند. گسترشِ پورنوگرافی، اما، آنجا مايهیِ نگرانی ست که با نبودِ آموزشهایِ رسمیِ جنسی همراه باشد، و از آن بدتر، با ممنوعيتِ رابطهیِ انسانیِ زن و مرد، و افکندنِ اروس به زندانِ عضوِ جنسی، که اينهمه خود دستآوردِ تصويرِ مکانيکی و بیروحي ست که پورنوگرافی و اخلاقِ ضدِ طبيعت از تمنایِ تن پيش میکشند.
ستيزِ من با پورنوگرافی هيچگاه در کوششِ او برایِ بيانِ تن نبوده و نيست؛ بلکه برعکس، در ناتوانیِ او در بيانِ تن است. من فروکاستنِ تمنایِ تن به اعضا و اشيایِ جنسی و کوششِ پورنوگرافی برایِ کشف و بيانِ «علتِ کافیِ» خواهشِ جنسی را بلاهتِ محض میدانم، اما مايل ام از چشماندازي ديگر نيز به آن بنگرم، زيرا چنين به نظرم میرسد که منطقِ اين بلاهت، سرانجام، پاياني داشته باشد: پورنوگرافی، با آشکارگریِ تبهگنیِ جنسیِ انسانِ برآمده از تاريخِ بلندِ اخلاقِ ضدِ طبيعت، و پيمودنِ منطقِ ابتذالِ آن تا نقطهیِ واپسين، ایبسا که از چشماندازي تاريخی به ويرانگریِ خود و تبارِ خود دست يازد و مايهیِ رهايیِ نوعِ بشر از ترسها و انگارههایِ دينی و اخلاقیاي باشد که کارِ کنشِ جنسی را به ابتذال و پَستی کشانده است.

